داستان کوتاه (263)
پا یا کفش
کفش هایش انگشت نما شده بود و جیبش خالی ! یک روز دل انگیز بهاری از کنار مغازه ای می گذشت ، مأیوسانه به کفشها نگاه می کرد و غصه ی نداشتن بر همه ی وجودش چنگ انداخته بود . ناگاه ! جوانی کنارش ایستاد ، سلام کرد و با خنده گفت : چه روز قشنگی !
مرد به خود آمد ، نگاهی به جوان انداخت و از تعجب دهانش باز ماند ! جوان خوش سیما و خنده بر لب ، پا نداشت . پاهایش از زانو قطع بود ! مرد هاج و واج ، پاسخ سلامش را داد ، سر شرمندگی پایین آورد و عرق کرده ، دور شد .
لحظاتی بعد ، عقل گریبانش را گرفته بود و بر او نهیب می زد که : غصه می خوردی که کفش نداری و از زندگی دلگیر بودی ، دیدی آن جوانمرد را که پا نداشت ، اما خوشخال بود از زندگی خوشنود ! به خانه که رسید از رضایت لبریز بود .
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 21:55 توسط صادق
|