داستان کوتاه (462)
بوم خاکستری
یک
دخترک به همراه سایر همکلاسی ها سوار بر وانت به سوی آینده ای رنگی ، در حرکت است . فاطمه در سر آرزوی کسب مقام استانی در رشته نقاشی دارد تا شاید بتواند با فروش جایزه اش اندکی از سرفه های خشک پدر بکاهد .
معلم هراز گاهی از پنجره نگاهی به دانش آموزان می اندازد . دخترک مداد های رنگی شکسته و مداد شمعی های رنگ و رو رفته اش را که معلم انگلیسی شان از مهد کودک ورشکسته خواهر زاده اش برایش آورده ، نگاه می کند .
اما هر چه می جورد مداد قرمز در آنها نمی یابد . اگر رنگ قرمز لازم شود چه کند . ضربان قلب دخترک آهسته ، تند میشود .
وانت عباسٍ خدا زوزه کشان از آخرین سینه کش خداحافظی می کند و وارد جاده آسفالت می شود . جمله به خاطر اشک مادر احتیاط روی درب عقب وانت به زور خودنمایی می کند .
دو
راننده آخرین لقمه املت را با یک تکه پیاز بزرگ می بلعد . سبیلش را با گوشه دهان پاک می کند و راه می افتد . سرمست از بیمه 200 میلیونی امپراطور جاده ها ، نه تنها با مقررات جاده بلکه با شیون های بی صدای مادران زجر کشیده از جفای روزگار هم می جنگد .
110 تا ، 120 تا ، 130 تا . ولوم ضبط را بالاتر می برد یکی به دادُم برسه واویلا . سبقت ممنوع ، رعایت حق تقدم ، دست انداز ، سرعت گیر ، پیچ خطرناک و ... . جیغ دخترکان و پسرکان در نعره مستانه ترمز های بادی تریلی محو می شود .
سه
جمله امپراطور جاده ها ، روی گل پخش کن های تریلی به نوشته پشت درب وانت پوز خند می زند . دخترک دیگر به مداد رنگی قرمز نیاز ندارد . مسابقه نقاشی قبل از شروع تمام شد . بوم خاکستری قرمز شده است .
صدای فیسٍ باز شدن درب نوشابه خانواده راننده ، تلنگر مرگ در مقابله با مشتهای عاطفه و محبت است که تا دقایقی دیگر مادران داغ دار سوار بر وانت پسرٍ عباسٍ خدا بر سر و سینه خواهند زد .
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 21:50 توسط صادق
|