بوم خاکستری


یک

دخترک به همراه سایر همکلاسی ها  سوار بر وانت به سوی آینده ای رنگی ، در حرکت است . فاطمه  در سر آرزوی کسب مقام استانی در رشته نقاشی دارد تا شاید بتواند با فروش جایزه اش اندکی از سرفه های خشک  پدر بکاهد .

معلم هراز گاهی از پنجره نگاهی به دانش آموزان می اندازد . دخترک مداد های رنگی شکسته و مداد شمعی های رنگ و رو رفته اش را که معلم انگلیسی شان از مهد کودک ورشکسته خواهر زاده اش برایش آورده ،  نگاه می کند .

اما هر چه می جورد مداد قرمز در آنها نمی یابد . اگر رنگ قرمز لازم شود چه کند . ضربان قلب دخترک آهسته ، تند میشود .

وانت عباسٍ خدا زوزه کشان از آخرین سینه کش خداحافظی می کند و وارد جاده آسفالت می شود . جمله به خاطر اشک مادر احتیاط روی درب عقب وانت به زور خودنمایی می کند .

دو


راننده آخرین لقمه املت را با یک تکه پیاز بزرگ می بلعد . سبیلش را با گوشه دهان پاک می کند و راه می افتد . سرمست از بیمه 200 میلیونی امپراطور جاده ها ،  نه تنها با مقررات جاده بلکه با شیون های بی صدای مادران زجر کشیده از جفای روزگار هم می جنگد .

110 تا ، 120 تا ، 130 تا .  ولوم ضبط را بالاتر  می برد یکی به دادُم برسه واویلا . سبقت ممنوع ،  رعایت حق
تقدم ، دست انداز ، سرعت گیر ، پیچ خطرناک و ...  . جیغ دخترکان و پسرکان در نعره مستانه ترمز های بادی تریلی محو می شود .

سه

جمله امپراطور جاده ها ، روی گل پخش کن های تریلی به نوشته پشت درب وانت پوز خند می زند . دخترک دیگر به مداد رنگی قرمز نیاز ندارد . مسابقه نقاشی قبل از شروع تمام شد . بوم خاکستری قرمز شده است .
صدای فیسٍ باز شدن درب نوشابه خانواده راننده ، تلنگر مرگ در مقابله با  مشتهای عاطفه و محبت است که تا دقایقی دیگر  مادران داغ دار سوار بر وانت پسرٍ عباسٍ خدا بر سر و سینه خواهند زد .