داستان کوتاه (456)
روزی یکی از دوستان بهلول گفت : ای بهلول ! من اگر انگور بخورم ، آیا حرام است ؟
بهلول گفت : نه !
پرسید : اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم ، آیا حرام است ؟
بهلول گفت : نه !
پرسید : پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود ؟
بهلول گفت: نگاه کن ، من مقداری آب به صورت تو می پاشم . آیا دردت می آید ؟
گفت : نه !
بهلول گفت : حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم . آیا دردت می آید ؟
گفت : نه !
سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد ! مرد فریادی کشید و گفت : سرم شکست !
بهلول با تعجب گفت : چرا ؟ من که کاری نکردم !
این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی ، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی !!