داستان کوتاه (455)
در میان بنی اسرائیل عابدی بود . وی را گفتند : فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند . عابد خشمگین شد ، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند .
ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح ، بر مسیر او مجسم شد ، و گفت : ای عابد ، برگرد و به عبادت خود مشغول باش !
عابد گفت : نه ، بریدن درخت اولویت دارد .
مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند .
عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست .
ابلیس در این میان گفت : دست بدار تا سخنی بگویم ، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است ، به خانه برگرد ، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم ، با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است .
عابد با خود گفت : راست می گوید ، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم و برگشت .
بامداد دیگر روز ، دو دینار دید و بر گرفت .
روز دوم دو دینار دید و برگرفت .
روز سوم هیچ نبود . خشمگین شد و تبر برگرفت .
باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت :کجا ؟
عابد گفت : تا آن درخت برکنم .
گفت دروغ است ، به خدا هرگز نتوانی کند ، در جنگ آمدند . ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست !
عابد گفت : دست بدار تا برگردم . اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک ، در چنگ تو حقیر شدم ؟
ابلیس گفت : آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد ، که هر کس کار برای خدا کند ، مرا بر او غلبه نباشد ، ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی ، پس مغلوب من گشتی .