داستان کوتاه (19)
نامه ی يک پسر به پدر خود
پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود ، با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده . يك پاكت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود ، ( پدر ) .
پدر با بدترين پيش داوری های ذهنی پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه را خواند :
پدر عزيزم ........
با اندوه و افسوس فراوان برايت می نويسم . من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار كنم ، چون می خواستم جلوی يك رويارويی با مادر و تو را بگيرم .
من احساسات واقعی رو با Stacy پيدا كردم ، او واقعاً معركه است ، اما می دونستم كه تو او را نخواهی پذيرفت ، به خاطر تيزبينی هاش ، خالكوبی هاش ، لباسهای تنگ ، موتور سواريش و به خاطر اينكه سنش از من خيلی بيشتره .
اما فقط احساسات نيست ، پدر ، اون حامله است . Stacy به من گفت ما می تونيم شاد و خوشبخت بشيم .
اون يك تريلی توی جنگل داره و كُلی هيزم برای تمام زمستون . ما يك رؤيای مشترك داريم برای داشتن تعداد زيادی بچه .
Stacy چشمان من رو به روی حقيقت باز كرد كه ماريجوانا واقعاً به كسی صدمه نمی زنه . ما اون رو برای خودمون می كاريم ، و برای تجارت با كمك آدمای ديگه ای كه توی مزرعه هستن، برای تمام كوكائينها و اكستازيهايی كه می خوايم .
در ضمن ، دعا می كنيم كه علم بتونه درمانی براي ايدز پيدا كنه ، و Stacy بهتر بشه . اون لياقتش رو داره .
نگران نباش پدر ، من 15 سالمه ، و می دونم چطور از خودم مراقبت كنم. يك روز ، مطمئنم كه برای ديدارتون بر می گرديم ، اونوقت تو می تونی نوه های زيادت رو ببينی .
با عشق ، پسرت John
پاورقی : پدر ، هيچ كدوم از جريانات بالا واقعی نيست ، من بالا هستم تو خونه Tommy .
فقط می خواستم بهت ياد آوری كنم كه در دنيا چيزهای بدتری هم هست نسبت به كارنامه مدرسه كه روی ميزمه .
دوسِت دارم . هروقت برای اومدن به خونه امن بود ، بهم زنگ بزن