دیوانهء عاشق


پسر جوون رفت سر همون چشمه ای که بار اول دختر رو ديده بود . و با خودش زمزمه کرد : آخه چرا رفتی شهر ؟ می دونی که حتی من طاقت چند روز دوريت رو ندارم . و در همون لحظه از تعجب خشکش زد ، وقتی ديد که تصوير دخترک روی آب چشمه ظاهر شد و گفت : آخه ديگه دوستت نداشتم !

پسر های های گريه کرد . اما دستی از پشت روی شونه هاش  احساس کرد و وقتی برگشت ديد که دخترک درست بالای سرش رو تخته سنگی نشسته و میگه عزيزم شوخی کردم باهات من . و پسرک يه دنيا شاد شد . و پاشد و به شوخی آروم با دستش زد پس کله دختر و گفت : ديگه با من از اين شوخيا نکنيا .

اما همون لحظه دخترک از روی سنگی که بالاش بود ليز خورد و با کله خورد روی سنگی که پائين چشمه بود . خون همه چشمه رو فرا گرفت . و دختر ضربه مغزی شد و مرد .

از فردای اون روز پسر هر روز لب چشمه می رفت و با تصوير دختر تو چشمه از ليز خوردن دخترک از بالای سنگ می گفت و بعدش با هم قاه قاه می خنديدند .

و در اين ميان بزگترها وقتی می يومدند تو چشمه پسری رو می ديدند که هر روز يه خاطره گريه دار رو  با خودش بلند بلند تکرار می کنه و بعدش تنهائی می خنده .

اما دختر بچه ها به جز پسری که تو چشمه بود ، تصوير دختر زيبائی رو روی آب چشمه می ديدند که از پسره بيشتر می خنده . تا نکنه دل پسر بگيره و باور کنه که دخترک ديگه واقعا رفته .