داستان کوتاه (18)
خانم شما خدا هستید ؟
کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد . زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت : مواظب خودت باش
کودک پرسید : ببخشید خانم شما خدا هستید ؟ زن لبخند زد و پاسخ داد : نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم . کودک گفت : می دانستم با او نسبتی داری
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 21:48 توسط صادق
|