داستان کوتاه (418)
داستان من از زمان تولّدم شروع میشود . تنها فرزند خانواده بودم ، سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم .
روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم . مادرم سهم خودش را هم به من داد ، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت : فرزندم برنج بخور ، من گرسنه نیستم . و این اوّلین دروغی بود که به من گفت .
زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم . مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود میرفت . مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم .
یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند . به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت . شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم . مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد .
دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است . ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند . امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت : بخور فرزندم ، این ماهی را هم بخور ، مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم ؟ و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت .
قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم . مادرم به بازار رفت و با لباسفروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد .
شبی از شبهای زمستان ، باران میبارید . مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم . از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند .
ندا در دادم که ، مادر بیا به منزل برگردیم ، دیروقت است و هوا سرد . بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح . لبخندی زد و گفت : پسرم ، خسته نیستم . و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت .
به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید . اصرار کردم که مادرم با من بیاید . من وارد مدرسه شدم و او بیرون ، زیر آفتاب سوزان ، منتظرم ایستاد . موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید ، از مدرسه خارج شدم .
مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد . در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم . از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم . مادرم مرا در بغل گرفته بود و نوش جان ، گوارای وجود میگفت .
نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده ، فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم ، مادر بنوش . گفت : پسرم ، تو بنوش ، من تشنه نیستم . و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت .
بعد از درگذشت پدرم ، تأمین معاش به عهده مادرم بود ، بیوهزنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت . میبایستی تمامی نیازها را برآورده کند . زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم . عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما . غذای بخور و نمیری برایمان میفرستاد .
وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر میشود ، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید ، چه که مادرم هنوز جوان بود . امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت : من نیازی به محبّت کسی ندارم و این پنجمین دروغ او بود .
درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصیل شدم . بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید . سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمیتوانست به در منازل مراجعه کند .
پس صبح زود سبزیهای مختلف میخرید و فرشی در خیابان میانداخت و میفروخت . وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم . قبول نکرد و گفت : پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار ،من به اندازهء کافی درآمد دارم . و این ششمین دروغی بود که به من گفت .
درسم را تمام کردم و وکیل شدم . ارتقاء رتبه یافتم . یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت . وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم . احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است . در رؤیاهایم آغازی جدید را میدیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود . به سفرها میرفتم .
با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند . امّا او که نمیخواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت : فرزندم ، من به خوشگذرانی و زندگی راحت عادت ندارم . و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت .
مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید . به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد . امّا چطور میتوانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود .
همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم . دیدم بر بستر بیماری افتاده است . وقتی رقّت حالم را دید ، تبسّمی بر لب آورد . درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را میسوزاند . سخت لاغر و ضعیف شده بود .
این آن مادری نبود که من میشناختم . اشک از چشمم روان شد . امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت : گریه نکن ، پسرم . من اصلاً دردی احساس نمیکنم . و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت .
وقتی این سخن را بر زبان راند ، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود . جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت .
این سخن را با جمیع کسانی میگویم که در زندگیاش از نعمت وجود مادر برخوردارند . این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید .
این سخن را با کسانی میگویم که از نعمت وجود مادر محرومند . همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید .
مادر دوستت دارم . خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد .