داستان کوتاه (404)
منشی رئیس با خود فکر کرد شاید برای گرفتن تخفیف شهریه آمده اند یا شاید هم پسرشان مشروط شده است و می خواهند به رئیس دانشگاه التماس کنند .
پیرمرد مؤدبانه گفت : ببخشید آقای رییس هست ؟
منشی با بی حوصلگی گفت : ایشان تمام روز گرفتارند .
پیر مرد جواب داد : ما منتظر می مونیم .
منشی اصلاً توجهی به آنها نکرد و به این امید بود که بالاخره خسته می شوند و پی کارشان می روند . اما این طور نشد . بعد از چند ساعت ، منشی خسته شد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود ، هر چند از این کار اکراه داشت .
وارد اطاق رئیس شد و به او گفت : دو تا دهاتی آمده اند و می خواهند شما راببینند . شاید اگر چند دقیقه ای آنها را ببینید ، بروند .
رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سرتکان داد . نفر اول برترین دانشگاه کشور ، ارائه دهنده چندین مقاله در همایش های علمی بزرگ دنیا و مجلات تخصصی ، صاحب چندین نظریه در مجامع و همایش بین المللی حتماً برای وقتش بیش از دیدن دو دهاتی برنامه ریزی کرده است .
به علاوه اصلا دوست نداشت دو نفر با لباس های مندرس وارد اتاقش شوند و روی صندلی های چرمی اوریژنال لدر اطاقش بنشینند . با قیافه ای عبوس و در هم از اطاق بیرون آمد . اما پیر زن و پیر مرد رفته
بودند .
بویی آشنا به مشامش خورد . شاید به این دلیل بود که خودش هم در روستا بزرگ شده بود . رئیس رو به منشی کرد و گفت : نگفتن چیکار دارن .
منشی از اینکه آنها آنجا را ترک کرده بودند با رضایت گفت : نه . از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و به اطاقش برگشت .
موقع ناهار رئیس پیام های صوتی موبایلش را چک کرد : سلام بابا ، می خواستم مادرت رو ببرم دکتر . کیف پولم رو در ترمینال دزدیدن ، اومدیم دانشگاه ازت کمی پول قرض کنیم . منشی راهمون نداد . وقتی شماره موبایلت را هم گرفتم دوباره همون خانم نگذاشت با هات صحبت کنم و گفت پیغام بذاریم . الان هم داریم برمی گردیم خونه .