داستان کوتاه (401)
مداد را محکم توی دستم می گیرم . امروز می خواهم یک دیکته بدون غلط بنویسم و حتی یک نقطه هم جا نگذارم .
معلم شروع می کند : به نام خدا ، بابا آب داد . و دوباره تکرار می کند : بابا آب داد .
و من می نویسم : بابا جان داد .
و معلم : بابا با اسب آمد .
و من می نویسم : بابا با فرشته آمد .
و معلم : و من می نویسم : بابا گوشه اتاق با آن ماسک روی صورتش خیلی زیبا شده بود ، مثل فرشته های توی کتابهای داستانم نورانی ، فقط پرواز نمی کرد که دیروز پرواز هم کرد .
من دیدم که دارد پرواز می کند . به من لبخند زد ، برای من دست تکان داد و از من قول گرفت که دختر خوبی باشم . من لبخند زدم . و مادر اشک ریخت .
حالا هر شب توی آسمان کنار فرشته ها برایم دست تکان می دهد .
معلم یک بار دیگر می خواند تا چیزی را جا نینداخته باشیم . بابا آب داد .
و من نوشته ام : بابا جان داد .
بابا با اسب آمد .
و من نوشته ام : بابا با فرشته آمد .
عطیه کمالی خوش انصاف