داستان کوتاه (393)
مرد از راه می رسه ، ناراحت و عبوس .
زن : چی شده ؟
مرد : هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)
زن حرف مرد رو باور نمی کن ه: یه چیزیت هست .بگو !
مرد برای اینکه اثبات کنه راست می گه لبخند می زنه
زن اما می فهمه مرد دروغ میگه : راستشو بگو یه چیزیت هست ؟
تلفن زنگ می زنه ، دوست زن پشت خطه . ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر . از صبح قرارشو گذاشتن .
مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره .
زن خطاب به دوستش : متاسفم عزیزم . جدا متاسفم که بدقولی می کنم . شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم !
مرد داغون می شه ، می خواست تنها باشه .
......................................................................
مرد از راه می رسه ، زن ناراحت و عبوسه .
مرد :چی شده ؟
زن : هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)
مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش .
زن برای اینکه اثبات کنه دروغ می گه دو قطره اشک می ریزه .
مرد اما باز هم نمی فهمه زن دروغ میگه .
تلفن زنگ می زنه ، دوست مرد پشت خطه ، ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر . از صبح قرارشو گذاشتن .
زن در دلش خدا خدا می کنه که مرد نره .
مرد خطاب به دوستش : الان راه می افتم !
زن داغون می شه ، نمی خواست تنها باشه .
......................................................................
و این داستان سال های سال ادامه داشت و زن و مرد در کمال خوشبختی و تفاهم در کنار هم روزگار گذراندند .