داستان کوتاه (387)
چشمان زیبا
زنی زشترو ، چشمانی به غایت خوب و خوش داشت ، روزی از شوهر شکایت به قاضی برد ، قاضی از چشمانش خوشش آمد و طمع در او بست و طرف وی بگرفت .
شوهر فهمید و چادر از روی زن بگرفت قاضی بدید و سخت متنّفر شد و گفت : برخیز ای زنک که چشم مظلومان داری و چهرهی ظالمان .
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 19:15 توسط صادق
|