داستان کوتاه (376)
قدرت حافظه
خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید . پرسید : چرا می گریی ؟
چون به زندگی ام می اندیشم ، به جوانی ام ، به زیبایی ای که در آینه می دیدم ، و به مردی که دوستش داشتم .
خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است . می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم .
خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد ، به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت .
زن از گریستن دست کشید و پرسید : در آن جا چه می بینید ؟
خردمند پاسخ داد : دشتی از گل سرخ . خداوند ، آن گاه که قدرت حافظه را به من می بخشید ، بسیار سخاوتمند بود . می دانست در زمستان ، همواره می توانم بهار را یه یاد آورم و لبخند بزنم .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 18:30 توسط صادق
|