داستان کوتاه (374)
از بدو تولد موفق بودم ، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید . از همون اول کم نیاوردم ، با ضربه دکتر چنان گریهای کردم که فهمید جواب «های» ، «هوی» است .
هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد ، پی در پی شیر می خوردم و به درد دلم توجه نمی کردم ! این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم بلندتر بودم و همه ازم حساب میبردند .
هیچ وقت درس نخوندم ، هر وقت نوبت من شد که برم پای تخته زنگ میخورد . هر صفحهای از کتاب را که باز می کردم ، جواب سوالی بود که معلمم از من میپرسید .
این بود که سال سوم ، چهارم دبیرستان که بودم ، معلمم که من را نابغه میدانست منو فرستاد المپیاد ریاضی !
تو المپیاد مدال طلا بردم ! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقهها بی اسم بود ، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم !
بدون کنکور وارد دانشگاه شدم هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم ، اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش رو پیدا کرده بودم حسابی تشکر کرد و گفت : نیازی به صاف کردنش نیست زحمت نکشید .
این شد که هر وقت چیزی از زمین برمیداشتم ، یهو جلوم سبز می شد و از این که گمشدهاش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد .
بعدا توی دانشگاه پیچید : دختر رئیس دانشگاه ، عاشق ناجیاش شده ، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و اون ناجی کیه !
یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم یکی از بچهها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون ، منم سرک کشیدم ببینم کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره !
خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما و الان هم استاد شمام ! کسی سوالی نداره !؟