داستانک خودم


تو فکر رفته بود ، باید چه کار می کرد ؟ به یاد کرایه صاحبخانه اش افتاد که چند ماه عقب افتاده بود ، به یاد قبض هایی افتاد که پرداخت نکرده بود و...

به یاد صاحبکارش افتاد که او را بی کار کرده بود .

ناگهان موتور سواری کیف او را قاپید و با سرعت رفت ، مرد زانواننش سست شد   فریاد زد : به خدا قرض کرده بودم .