داستان کوتاه (373)
داستانک خودم
تو فکر رفته بود ، باید چه کار می کرد ؟ به یاد کرایه صاحبخانه اش افتاد که چند ماه عقب افتاده بود ، به یاد قبض هایی افتاد که پرداخت نکرده بود و...
به یاد صاحبکارش افتاد که او را بی کار کرده بود .
ناگهان موتور سواری کیف او را قاپید و با سرعت رفت ، مرد زانواننش سست شد فریاد زد : به خدا قرض کرده بودم .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 12:55 توسط صادق
|