داستان کوتاه (371)
حکایت شیری که عاشق آهو شد
شیر نری دلباخته ی آهوی ماده شد . شیر نگران معشوق بود و میترسید بوسیله حیوانات دیگر دریده شود . از دور مواظبش بود .
پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست ، شیری را دید که به آهو حمله کرد . فوری از جا پرید و جلو آمد . دید ماده شیری است . چقدر زیبا بود ، گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت .
با خود گفت : حتما گرسنه است . همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد . و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد .
نتیجه اخلاقی : هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید و در دنیا رو سه چیز حساب نکنید :
اولی خوشگلی تون
دومی معشوقتون و سومی
اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 17:50 توسط صادق
|