حکایت شیری که عاشق آهو شد


شیر نری دلباخته‏ ی آهوی ماده شد . شیر نگران معشوق بود و می‏ترسید بوسیله‏ حیوانات دیگر دریده شود . از دور مواظبش بود .

پس چشم از آهو برنداشت تا یک بار که از دور او را می نگریست ، شیری را دید که به آهو حمله کرد . فوری از جا پرید و جلو آمد . دید ماده شیری است . چقدر زیبا بود ، گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت .

با خود گفت : حتما گرسنه است . همان جا ایستاد و مجذوب زیبایی ماده شیر شد . و هرگز ندید و هرگز نفهمید که آهو خورده شد .

نتیجه اخلاقی : هیچ وقت به امید معشوقتون نباشید و در دنیا رو سه  چیز حساب نکنید :

اولی خوشگلی تون

دومی معشوقتون و سومی

اینکه تو یاد کسی بمونید وقتی لازمه