داستان کوتاه (368)
پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت .
وقتی کلاس شروع شد ، بدون هیچ کلمه ای ، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد .
سپس از شاگردان خود پرسید که ، آیا این ظرف پر است ؟ و همه دانشجویان موافقت کردند .
سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد . سنگریزه ها در بین مناطق باز ، بین توپ های گلف قرار گرفتند ، سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است ؟ و باز همگی موافقت کردند .
بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت ، و خوب البته ، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند . او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند : "بله".
بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد . در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم ! همه دانشجویان خندیدند .
در حالی که صدای خنده فرو می نشست ، پروفسور گفت : حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست ، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند ، خدایتان ، خانواده تان ، فرزندانتان ، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان ، چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند ، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود .
اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان ، خانه تان و ماشی نتان . ماسه ها هم سایر چیزها هستند ، مسایل خیلی ساده .
پروفسور ادامه داد : اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید ، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه ، درست عین زندگیتان .
اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین ، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه .
به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین ، با فرزندانتان بازی کنین ، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین . با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین .
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست . همیشه در دسترس باشین .
اول مواظب توپ های گلف باشین ، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند ، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین . بقیه چیزها همون ماسه ها هستند .
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید : پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند ؟
پروفسور لبخند زد و گفت : خوشحالم که پرسیدی . این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست ، همیشه در زندگی شلوغ هم ، جائی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست !