داستان کوتاه (367)
یکی از کشاورزان منطقه ای ، همیشه در مسابقهها ، جایزه بهترین غله را به دست میآورد و به عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود . رقبا و همکارانش ، علاقهمند شدند راز موفقیتش را بدانند . به همین دلیل ، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند .
پس از مدتی جستجو ، سرانجام با نکته عجیب و جالبی روبرو شدند . این کشاورز پس از هر نوبت کِشت ، بهترین بذرهایش را به همسایگانش میداد و آنان را از این نظر تأمین میکرد . بنابر این ، همسایگان او میبایست برنده مسابقهها میشدند نه خود او !
کنجکاویشان بیشتر شد و کوشش علاقهمندان به کشف این موضوع که با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود ، به جایی نرسید . سرانجام ، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند .
کشاورز هوشیار و دانا ، در پاسخ به پرسش همکارانش گفت : چون جریان باد، ذرات بارور کننده غلات را از یک مزرعه به مزرعه دیگر میبرد ، من بهترین بذرهایم را به همسایگان میدادم تا باد ، ذرات بارورکننده نامرغوب را از مزرعههای آنان به زمین من نیاورد و کیفیت محصولهای مرا خراب نکند!
همین تشخیص درست و صحیح کشاورز ، توفیق کامیابی در مسابقههای بهترین غله را برایش به ارمغان میآورد .
گاهی اوقات لازم است با کمک به رقبا و ارتقاء کیفیت و سطح آنها ، کاری کنیم که از تأثیرات منفی آنها در امان باشیم .