داستان کوتاه (366)
کوهنوردی میخواست به قلهای بلندی صعود کند . پس از سالها تمرین و آمادگی ، سفرش را آغاز کرد . به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد . به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد . سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه و ستارهها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند .
کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت ، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود ، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد . سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس ، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد .
داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد . در آن لحظات سنگین سکوت ، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد : خدایا کمکم کن !
ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی ؟
نجاتم بده خدای من !
خدا : آیا به من ایمان داری ؟
آری . همیشه به تو ایمان داشتهام
خدا : پس آن طناب دور کمرت را پاره کن !
کوهنورد وحشت کرد . پاره شدن طناب یعنی سقوط بیتردید از فراز کیلومترها ارتفاع . گفت : خدایا نمیتوانم .
خدا گفت : آیا به گفته من ایمان نداری ؟
کوهنورد گفت : خدایا نمی توانم . نمیتوانم .
روز بعد ، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت.....