داستان کوتاه (364)
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد . یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت : ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .
آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافههاش ، همینجور که داشت کارشو میکرد رو به
پیرزن کرد گفت : چی مِخی نِنه ؟
پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت : هَمینو گُوشت بده نِنه .
قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت : پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه ، بدم ؟
پیرزن یه فکری کرد گفت ، بده نِنه !
قصاب اشغال گوشتهای اون جوون رو میکند میذاشت برای پیره زن .
اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی میکرد گفت : اینارو واسه سگت میخوای مادر ؟
پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت : سَگ ؟
جوون گفت اّره ..... سگ من این فیلهها رو هم با ناز میخوره ..... سگ شما چجوری اینا رو میخوره؟
پیرزن گفت : مُخُوره دیگه نِنه ، شیکم گشنه سَنگم مُخُوره .
جوون گفت نژادش چیه مادر ؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دو پا نِنه ، اینا رو برا بچههام میخام اّبگوشت بار بیذارم !
جوونه رنگش عوض شد ، یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .
پیرزن بهش گفت : تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگرفته بُودی ؟
جوون گفت : چرا
پیرزن گفت ما غِذای سَگ نِمُخُوریم نِنه .
بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت .