داستان کوتاه (363)
راز زندگی
در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند .
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت : آن را در زمین مدفون کن .
فرشته دیگری گفت : آن را در زیر دریاها قرار بده .
سومی گفت : راز زندگی را در کوهها قرار بده .
ولی خداوند فرمود : اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم ، فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند در حال که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم باشد .
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت : فهمیدم کجا ای خدای مهربان ، راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده ، زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 22:40 توسط صادق
|