داستان کوتاه (362)
حدود نیمه های شب بود . دمیتری کولدارف ، هیجان زده و آشفته مو ، دیوانه وار به آپارتمان پدر و مادرش دوید و تمام اتاقها را با عجله زیر پا گذاشت .
در این ساعت ، والدین او قصد داشتند بخوابند . خواهرش در رختخواب خود دراز کشیده و گرم خواندن آخرین صفحه ی یک رمان بود . برادران دبیرستانی اش خواب بودند .
پدر و مادرش متعجبانه پرسیدند : تا این وقت شب کجا بودی ؟ چه ات شده ؟
وای که نپرسید ! اصلاً فکرش را نمیکردم ! انتظارش را نداشتم ! حتی باور کردنی نیست ! بلند بلند خندید و از آنجایی که رمق نداشت سر پا بایستد ، روی مبل نشست و ادامه داد : باور نکردنی ! تصورش را هم نمی توانید بکنید ! این هاش ، نگاش کنید !
خواهرش از تخت به زیر جست ، پتویی روی شانه هایش افکند و به طرف او رفت . برادران محصلش هم از خواب بیدار شدند . آخر چه ات شده ؟ رنگت چرا پریده ؟
از بس که خوشحالم ، مادر جان ! حالا دیگر در سراسر روسیه مرا می شناسند ! سراسر روسیه ! تا امروز فقط شما خبر داشتید که در این دار دنیا کارمند دون پایه ای به اسم دمیتری کولدارف وجود خارجی دارد ! اما حالا سراسر روسیه از وجود من خبردار شده است !
مادر جانم ! وای خدای من ! با عجله از روی مبل بلند شد ، بار دیگر همه ی اتاقهای آپارتمان را به زیر پا کشید و دوباره نشست .
بالاخره نگفتی چه اتفاقی افتاده ؟ درست حرف بزن ؟
زندگی شماها به زندگی حیوانات وحشی می ماند ، نه روزنامه می خوانید ، نه از اخبار خبر دارید ، حال آنکه روزنامه ها پر از خبرهای جالب است ! تا اتفاقی می افتد فوری چاپش می کنند . هیچ چیزی مخفی نمی ماند ! وای که چقدر خوشبختم ! خدای من !
مگر غیر از این است که روزنامه ها فقط از آدمهای سرشناس می نویسند ؟
ولی حالا ، راجع به من هم نوشته اند!
نه بابا ! ببینمش !
رنگ از صورت پدر پرید . مادر ، نگاه خود را به شمایل مقدسین دوخت و صلیب بر سینه رسم کرد . برادران دبیرستانی اش از جای خود جهیدند و با پیراهن خوابهای کوتاه به برادر بزرگشان نزدیک شدند.
آره ، راجع به من نوشته اند ! حالا دیگر همه ی مردم روسیه ، مرا می شناسند ! مادر جان ، این روزنامه را مثل یک یادگاری در گوشه ای مخفی کنید ! گاهی اوقات باید بخوانیمش . بفرمایید ، نگاش کنید !
روزنامه ای را از جیب در آورد و آن را به دست پدر داد . آنگاه انگشت خود را به قسمتی از روزنامه که با مداد آبی رنگ ، خطی به دور خبری کشیده بود ، فشرد و گفت : بخوانیدش !
پدر ، عینک بر چشم نهاد .
معطل چی هستید ؟ بخوانیدش !
مادر ، باز نگاه خود را به شمایل مقدسین دوخت و صلیب بر سینه رسم کرد . پدر سرفه ای کرد و مشغول خواندن شد : « در تاریخ 29 دسامبر ، مقارن ساعت 23 ، دمیتری کولدارف … »
می بینید ؟ دیدید ؟ ادامه اش بدهید !
« … دمیتری کولدارف کارمند دون پایه ی دولت ، هنگام خروج از مغازه ی آبجو فروشی واقع در مالایا برونا (ساختمان متعلق به آقای کوزیخین) به علت مستی … »
می دانید با سیمون پترویچ رفته بودیم آبجو بزنیم می بینید ؟ جزء به جزء نوشته اند ! ادامه اش بدهید ! ادامه !
« … به علت مستی ، تعادل خود را از دست داد ، سکندری رفت و به زیر پاهای اسب سورتمه ی ایوان دروتف که در همان محل متوقف بود ، افتاد . سورچی مذکور اهل روستای دوریکین از توابع بخش یوخوسکی است . اسب وحشت زده از روی کارمند فوق الذکر جهید و سورتمه را که یکی از تجار رده ی 2 مسکو به اسم استپان لوکف سرنشین آن بود ، از روی بدن شخص مزبور ، عبور داد .
اسب رمیده ، بعد از طی مسافتی توسط سرایدارهای ساختمانهای همان خیابان ، مهار شد . کولدارف که به حالت اغما افتاده بود ، به کلانتری منتقل گردید و تحت معاینه ی پزشکی قرار گرفت . ضربه ی وارده به پشت گردن او … »
پسِ گردنم ، پدر ، به مال بند اسب خورده بود . بخوانیدش ، ادامه اش بدهید !
« … به پشت گردن او ، ضربه ی سطحی تشخیص داده شده است . کمکهای ضروری پزشکی ، بعد از تنظیم صورت مجلس و تشکیل پرونده ، در اختیار مصدوم قرار داده شد »
دکتر برای پس گردنم ، کمپرس آب سرد تجویز کرد . خواندید که ؟ ها ؟ محشر است ! حالا دیگر این خبر در سراسر روسیه پیچید !
آنگاه روزنامه را با عجله از دست پدرش قاپید ، آن را چهار تا کرد و در جیب کت خود چپاند و گفت : مادر جان ، من یک تک پا می روم تا منزل ماکارف ، باید نشانشان داد … بعدش هم سری به ناتالیا ایوانونا و آنیسیم واسیلیچ میزنم و میدهم آنها هم بخوانند … من رفتم ! خداحافظ !
این را گفت و کلاه نشاندار اداری را بر سر نهاد و شاد و پیروزمند ، به کوچه دوید .