داستان کوتاه (361)
مـلامحمدتقى مجلسى از علماى بزرگ اسلام است . وى در تربیت فرزندش اهتمام فراوان داشت و نـسـبـت به حرام و حلال ، دقت فراوان نشان مى داد تا مبادا گوشت و پوست فرزندش با مال حرام رشد کند .
مـحمدباقر ، فرزند ملامحمدتقى ، کمى بازیگوش بود . شبى پدر براى نماز و عبادت به مسجد جامع اصـفـهـان رفـت . آن کـودک نـیـز همراه پدر بود . محمدباقر در حیاط مسجد ماند و به بازیگوشى پرداخت.
وى مشک پر از آبى را که در گوشه حیاط مسجد قرار داشت با سوزن سوراخ کرد و آب آن را بـه زمـین ریخت . با تمام شدن نماز ، وقتى پدر از مسجد بیرون آمد ، با دیدن این صحنه ، ناراحت شد . دست فرزند را گرفت و به سوى منزل رهسپار شد . رو به همسرش کرد و گفت : مى دانید که مـن در تربیت فرزندم دقت بسیار داشته ام . امروز عملى از او دیدم که مرا به فکر واداشت .
با این که در مورد غذایش دقت کرده ام که از راه حلال به دست بیاید ، نمى دانم به چه دلیل دست به این عمل زشت زده است . حال بگو چه کرده اى که فرزندمان چنین کارى را مرتکب شده است ؟!
زن کمى فکر کرد و عاقبت گفت : راستش هنگامى که محمدباقر را در رحم داشتم ، یک بار وقتى به خانه همسایه رفتم ، درخت انارى که در خانه شان بود ، توجه مرا جلب کرد . سوزنى را در یکى از انارها فرو بردم و مقدارى از آب آن را چشیدم !
ملامحمدتقى مجلسى با شنیدن سخن همسرش آهى کشید و به راز مطلب پى برد !!