پیر زن تنها


اولین تصویری که در ذهنم از دیدن چهره تکیده اش تصویر شد ، گنجشککی تنها بود ، بیمار و هراسان در زیر درختی در بی آبی سخت کوهپایه ای بی صدا ، که چند صباحی از دم و باز دمش بیش نمانده است .

اضطرابی سخت در صورت و آرامشی نرم در سیرت ، شیارهای روزگاران بر صورت و خاطرات بی وفایان در سیرت ، شوهرش مرده ، خاطره ای از او بر چهره مانده ، در خانه سوخته پسرش تنها و بی کس می خوابد ، زیرا که همسر جگر گوشه اش با او راحت نیست !!!

تاریخ تولد خود را نمی دانست ، حتی برای اثبات ندانستنش قسم نیز می خورد ، چهر ه اش نماینگر آن بود که همه مغول را نیز دیده است ...

بوی کباب و سرخی سیب او را به بسا ط ما کشانده بود ، اما غرورش اجازه هیچ درخواستی را از ما نمی داد ، تنها در گوشه ای با جامگانی که سالها از قدمت سوزن زدنشان می گذشت ، نشست . چه آرامشی ، چه هراسی ، چه دردی و چه نشاطی ، همه چیز در او بود .

تنهایش را به عظمت یک نخل پر رطب حس کردم ، جنوبی پیرزن ، آفتاب خورده ، شوهر مرده ، پسر رانده بی کس ، در انتظار مرگ... آیا لبان او را نیز روزی پسری آرزو کرده است ؟؟؟ کجا ، زیر کدامین درخت ، در کنار کدامین بساط ، در کدامین فصل جان او را خواهی گرفت ؟؟؟