داستان کوتاه (358)
روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند . در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند و تا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید . نا گهان از دور نوری دیدند و با شتاب سمت آن رفتند . دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند . آن ها آن شب را مهمان او شدند. و او نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند .
روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند . در مسیر ، مرید همواره در فکر آن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند ، تا این که به مرشد خود قضیه را گفت .
مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد : اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش !
مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت و برگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت و از آن جا دور شد....
سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بجه هایش چه آمد .
روزی از روزها مرید و مرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود . سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند .
صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد ، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند .
پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند . زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت ، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود : سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم .
یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم . ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم . ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند .
فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت . فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد و دیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود . پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم . مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود .