داستان کوتاه (356)
دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن . یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش ، اون یکی یه ستاره داوود . مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه می کردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن .
یه کشیش که از اونجا رد می شد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده .
رفت جلو و گفت : رفیق بیچاره من ، متوجه نیستی ؟ اینجا یه کشور کاتولیکه ، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست . پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن ، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش . در واقع از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو .
گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت : هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین" بازاریابی یاد بده ؟ ((گلدشتین یه اسم فامیل معروف یهودیه))