داستان کوتاه (353)
رعیت و عتیقه فروش
عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد . دید کاسه ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه ای افتاده و گربه در آن آب می خورد .
دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب میشود و قیمت گرانی بر آن می نهد . لذا گفت : عموجان چه گربه قشنگی داری آیا حاضری آن را به من بفروشی ؟
رعیت گفت : چند می خری ؟
گفت : یک درهم .
رعیت گربه را گرفت و به دست عتیقه فروش داد و گفت : خیرش را ببینی .
عتیقه فروش پیش از خروج از خانه با خونسردی گفت : عموجان این گربه ممکن است در راه تشنه اش شود بهتر است کاسه آب را هم به من بفروشی .
رعیت گفت : قربان من به این وسیله تا به حال پنج گربه فروخته ام . کاسه فروشی نیست .
+ نوشته شده در جمعه بیستم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 15:30 توسط صادق
|