بی وفا


داریه و تنبک می زد و با صدای بلند آواز می خواند ، رهگذری نیم نگاهی به او انداخت و در دل هورا کشان گفت : آی مرد کاش من نیز جای تو بودم اینچنین شاد و بی غم .

مرد گفت : آواز دهل از دور شنیدن خوش است ، اینچنین که تو فکر می کنی دل ما خوش و بی غم نیست . از او اصرار و از مرد انکار . آخر سر مرد گفت بیا تا شرح داستان این داریه و تنک  را برایت بگویم تا بدانی که این چنین نیست و مرد با صدای غمناکی آغاز کرد .

زنی زیبا و خوش روی داشتم و از جان و دل عاشق ش بودم ، از بد روزگان مرضی لاعلاج گریبانش را گرفت ، و من به هر جا که فکر کنی بابت علاج و درمانش سفر کردم ، به هر ده کوره ای که نور امیدی بود بار سفر می بستیم ، این طبیب و آن طبیت ، این دعا نویس و آن دعا نویس ، آخر سر طبیبی حاذق به من گفتم که این زن بیش از یک ماه زنده نخواهد ماند ، او را به ولایت خود ببر و بگذر در آرامش.....

یک قطره اشک از گوشه چشم مرد بر گونه های سیاه چرده ش سرازیر شد و اینچنین ادامه داد.....

همسرم را به خانه آوردم و در غم از دست دادنش روز و شب زاری و تیمار داری می کردم و سعی می کردم بهترین لحظات را در آخرین روزهای زندگی برایش فراهم کنم .

یکی از چیزهای که زنم را اذیت می کرد فکر این موضوع بود که من پس از او با زن دیگری ازدواج خواهم کرد و او را به فراموشی خواهم سپرد و از طرفی چون هیچ زنی جزء همسرم برای من قابل تعریف نبود و زن م نیز در شرف مرگ بود ، روزی برای آرامش او مردانگی ام را از بین بردم !

یک ماه سر آمد اما زن من نمرد ، روز به روز که می گذشت او سر زنده تر می شد و پس  از چند ماه بیماری به کل از درون او رخت بست .

پس از آن زنم به شدت بد خلق شده است علت را جویا شدم و متوجه شدم که او از نداشتن مردانگی در من دلخور است کار به جای کشید که گفت می خواهد از من طلاق گرفته و شوهری دیگر برگزیند!!؟؟

من به شدت از این درخواست او ناراحت شده بودم اما فکر اینکه زنم را نداشته باشم تمام درونم را می آزرد ، به او پیشنهادی دادم و گفتم اگر این مشکل را حل کنم تو با من خواهی ماند ؟ و او نیز قبول کرد .

اکنون هر هفته به ولایت های اطرف می روم و پسر جوانی را برمی گزینم و برای زنم می آورم ، این داریه و تنبک هم از آن است که وقتی آنها مشغولنند صدای آنها را نشونم .