داستان کوتاه (350)
همسرم "نواز" با صدای بلند گفت ، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی ؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره ؟
شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت . تنها دخترم "آوا" بنظر وحشت زده می آمد . اشک در چشمهایش پر شده بود . ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت . آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود .
گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم ، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری ؟ فقط بخاطر بابا عزیزم .
آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت . باشه بابا ، می خورم ، نه فقط چند قاشق ، همه شو می خوردم . ولی شما باید.... آوا مکث کرد . بابا ، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم ، هرچی خواستم بهم میدی ؟
دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم ، قول میدم . بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم . ناگهان مضطرب شدم . گفتم ، آوا ، عزیزم ، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی . بابا از اینجور پولها نداره . باشه ؟
نه بابا . من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام . و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد . در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم . وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد . انتظار در چشمانش موج میزد . همه ما به او توجه کرده بودیم .
آوا گفت ، من می خوام سرمو تیغ بندازم . همین یکشنبه . تقاضای او همین بود . همسرم جیغ زد و گفت ، وحشتناکه . یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه ؟ غیرممکنه . نه در خانواده ما . و مادرم با صدای گوش خراشش گفت ، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه .
گفتم ، آوا ، عزیزم ، چرا یک چیز دیگه نمی خوای ؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم . خواهش می کنم ، عزیزم ، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی ؟ سعی کردم از او خواهش کنم .
آوا گفت ، بابا ، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود . آوا اشک می ریخت . و شما بمن قول دادی تا هر چی می خوام بهم بدی . حالا می خوای بزنی زیر قولت .
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم . گفتم ، مرده و قولش . مادر و همسرم با هم فریاد زدن که ، مگر دیوانه شدی ؟ نه . اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره . آوا ، آرزوی تو برآورده میشه .
آوا با سر تراشیده شده ، صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود . صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم . دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود . آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد . من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم .
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت ، آوا ، صبر کن تا من بیام . چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود . با خودم فکر کردم ، پس موضوع اینه .
خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت ، دختر شما ، آوا ، واقعا فوق العاده ست . و در ادامه گفت ، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه . اون سرطان خون داره.
زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه . در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد . بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده . نمی خواست به مدرسه برگرده . آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن .
آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده . اما ، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه . آقا ، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین . سر جام خشک شده بودم . و... شروع کردم به گریستن . فرشته کوچولوی من ، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی .
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن . آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن .