داستان کوتاه (347)
ایوان پترویچ یک بسته اسکناس به طرف میشابوبوف (منشی و قوم و خویش دور خود) ، دراز کرد و گفت : بگیر ! این سیصد روبل ، مال تو ! برش دار ! مال خودت . نمی خواستم بدهم اما چه کنم ؟ بگیرش ، فراموش نکن که این ، برای آخرین دفعه است ، باید ممنون زنم باشی ، اگر اصرار او نبود ، غیر ممکن بود . خلاصه ، زنم متقاعدم کرد .
میشا پول را گرفت و چندین بار پلک زد . درمانده بود که به چه زبانی از ایوان پترویچ تشکر کند . چشمهایش سرخ و پر از اشک شده بود . دلش می خواست ایوان پترویچ را بغل کند اما کجا دیده شده است که آدم ، رئیس خود را به آغوش بکشد ؟
آقای رئیس بار دیگر گفت : تو باید از زنم تشکر کنی ، او بود که توانست متقاعدم کند ، قیافه ی گریانت ، قلب مهربان او را چنان متأثر کرده بود که… خلاصه باید ممنون او باشی .
میشا پس پس رفت و اتاق کار آقای رئیس را ترک گفت . از آنجا ، یک راست نزد همسر ایوان پترویچ و به عبارت دیگر به اتاق قوم و خویش دور خود رفت . این زن مو بور و ریز نقش و تو دل برو ، روی کاناپه ی کوچکی نشسته و سرگرم خواندن یک رمان بود .
میشا در برابر او ایستاد و گفت : زبانم از تشکر قاصر است !
زن ، با حالتی آمیخته به فروتنی لبخند زد ، کتاب را به یک سو نهاد و مرد جوان را از سر لطف و مرحمت به نشستن دعوت کرد .
میشا کنار زن نشست و گفت : آخر چطور می توانم از شما تشکر کنم ؟ چطور ؟ چگونه ؟ یادم بدهید ماریا سیمیونونا ! لطف شما ، بیش از یک احسان بود ! حالا با این پول ، می توانم با کاتیای عزیزم عروسی کنم . قطره اشکی بر گونه اش راه افتاد . صدایش می لرزید . واقعاً از شما ممنون و سپاسگزارم !
آنگاه خم شد و دست کوچک و ظریف ماریا سیمیونونا را ملچ و ملوچ کنان بوسید و ادامه داد : راستی که شما موجود مهربانی هستید ! ایوان پترویچ هم مهربان است ! مهربان و متواضع ! قلبش از طلاست ! شما باید به درگاه خدا شکر کنید که چنین شوهری را نصیبتان کرده است ! دوستش داشته باشید ، عزیزم ! خواهش می کنم ، تمنا می کنم دوستش داشته باشید ! بار دیگر خم شد و این بار هر دو دست او را ملچ و ملوچ کنان بوسید .
در این لحظه ، بر گونه ی دیگرش قطره اشکی جاری شد . در این حال ، یک چشمش کوچکتر از چشم دیگرش می نمود . شوهرتان گر چه پیر و بی ریخت است اما قلب رئوفی دارد ! قلبش کیمیاست ! محال است مردی نظیر او را پیدا کنید ! آری ، محال است ! دوستش داشته باشید ! شما زنهای جوان ، موجودات سبکسری هستید ! بیشتر به ظاهر مرد توجه دارید تا به باطنش ، تمنا میکنم دوستش داشته باشید !
ساعدهای زن جوان را گرفت و آنها را بین دستهای خود فشرد . صدایش آمیزه ای شده بود از ناله و زاری : هرگز به او خیانت نکنید ! نسبت به او وفادار باشید ! خیانت به این نوع آدمها ، در حکم خیانت به فرشته هاست ! قدرش را بدانید و دوستش داشته باشید ! دوست داشتن این انسان بی نظیر و تعلق داشتن به او راستی که کمال خوشبختی است !
شما زنها ، خیلی چیزها را نمی خواهید بفهمید ، من شما را دوست می دارم ، دیوانه وار دوستتان دارم زیرا به او تعلق دارید ! من ، موجود مقدسی را که متعلق به اوست ، می بوسم و این ، بوسه ای ست مقدس ، وحشت نکنید ، من نامزد دارم .
هیچ اشکالی ندارد .
لرزان و نفس نفس زنان ، لبهای خود را از زیر گوش ماریا سیمیونونا به طرف صورت او لغزاند و سبیل خود را با گونه ی زن جوان ، مماس کرد : به او خیانت نکنید ، عزیزم ! شما او را دوست می دارید ، مگر نه ؟ دوستش دارید ؟
بله ، دوستش دارم !
راستی که موجود شگفت انگیزی هستید ! آنگاه نگاه آکنده از شوق و محبت خود را برای لحظه ای به چشمهای او دوخت . در آن چشمها ، چیزی جز روح نجابت مشاهده نمیشد . سپس دست خود را به دور کمر زن جوان حلقه کرد و ادامه داد : واقعاً شگفت انگیز هستید ! شما آن فرشته ی شگفت انگیز را دوست دارید ، آن قلب طلایی را .
ماریا سیمیونونا کمی جابجا شد و سعی کرد کمر خود را آزاد کند اما بیش از پیش در میان دستهای میشا گرفتار شد ، ناگهان سر کوچکش به یک سو خم شد و روی سینه ی میشا آرمید ، راستی که کاناپه ، مبلی است ناجور !
روح او … قلب او … کی میتوان نظیر این مرد را پیدا کرد ؟ دوست داشتن او … شنیدن تپش های قلب او ، دست در دست او ، در راه زندگی قدم نهادن ، رنج بردن ، در شادیهای او شریک شدن ، منظورم را بفهمید ! درکم کنید !
قطره های اشک از چشمهایش بیرون جستند . سرش با حالتی آمیخته به ارتعاش ، خم شد و بر سینه ی ماریا سیمیونونا ، فرود آمد ، در حالی که اشک می ریخت و های های می گریست ، زن جوان را در آغوش خود فشرد .
نشستن روی این کاناپه ، راستی که مکافات است ! ماریا سیمیونونا تلاش کرد تا مگر خود را از آغوش او برهاند و مرد جوان را آرام کند و تسکینش دهد ! وای که این جوان ، چه اعصاب متشنجی دارد ! زن جوان ، وظیفه ی خود می دانست از آنهمه علاقه ی او به ایوان پترویچ ، اظهار تشکر کند اما به هیچ تدبیری نمی توانست از جای خود بلند شود .
دوستش بدارید ! به او خیانت نکنید ، تمنا می کنم ! شما زن ها آنقدر سبکسر تشریف دارید ، نمی فهمید ، درک نمی کنید . میشا ، کلمه ای بیش از این نگفت . زبانش هرز شد و خشکید . حدود پنج دقیقه بعد ، ایوان پترویچ برای انجام کاری به اتاق ماریاسیمیونونا وارد شد ، مرد بینوا ! چرا زودتر از این نیامده بود ؟
وقتی میشا و ماریا ، چهره ی کبود و مشتهای گره شده ی آقای رئیس را دیدند و صدای خفه و گرفته اش را شنیدند ، از جا جهیدند .
ماریا سیمیونونا با صورتی به سفیدی گچ ، رو کرد به ایوان پترویچ و پرسید : تو ، چه ات شده ؟ پرسید ، زیرا می بایست حرفی می زد ! میشا هم زیر لب ، من من کنان گفت ، اما … ولی من صادقانه … جناب رئیس ! به شرفم قسم می خورم که صادقانه