داستان کوتاه (344)
مرد ۸۰ ساله میره پیش دکترش برای چک آپ . دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده : هیچوقت به این خوبی نبودم . تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه . نظرت چیه دکتر ؟
دکتر چند لحظه فکر می کنه و میگه : خب بذار یه داستان برات تعریف کنم . من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه . اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده . یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل .
همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش . شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین !
پیرمرد با حیرت میگه : این امکان نداره ! حتما' یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده !
دکتر یه لبخند میزنه و میگه : دقیقا' منظور منم همین بود !