داستان کوتاه (333)
لنگه کفش
پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت . به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد .
مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند ولی پیرمرد بی درنگ لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت . همه تعجب کردند....
پیرمرد گفت : که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد .
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 14:10 توسط صادق
|