داستان کوتاه (332)
دو تا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می آوردند با هم می خوردند و تو یک غار با هم زندگی می کردند .
یک سال زمستان بدی شد و بقدری برف رو زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه های شکارهای پیش مانده بود خوردند که برف بند بیاید و پی شکار بروند اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند ، برف هم دست بردار نبود و کم کم داشت شب می شد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس .
یکی از آنها که دیگر نمی توانست راه برود به دوستش گفت : چاره نداریم مگه اینکه بزنیم به ده .
بزنیم به ده که بریزن سرمون نفله مون کنن ؟
بریم به اون آغل بزرگه که دامنه کوهه یه گوسفندی ورداریم در ریم .
معلوم میشه مخت عیب کرده . کی آغلو تو این شب برفی تنها میذاره . رفتن همون و زیر چوب و چماق له شدن همون . چنون دخلمونو میارن که جدمون پیش چشممون بیاد .
تو اصلاً ترسویی . شکم گشنه که نباید از این چیزا بترسه .
یادت رفته بابات چه جوری مرد ؟ مثه دزد ناشی زد به کاهدون و تکه گنده هش شد گوشش .
بازم اسم بابام رو آوردی ؟ تو اصلاً به مرده چکار داری ؟ مگه من اسم بابای تو رو میارم که از بس که خر بود یه آدمیزاد مفنگی دست آموزش کرده بود برده بودش تو ده که مرغ و خروساشو بپاد و اینقده گشنگی بهش داد تا آخرش مرد و کاه کردن تو پوستش و آبرو هر چی گرگ بود برد ؟
بابای من خر نبود از همه داناتر بود . اگر آدمیزاد امروز روزم به من اعتماد می کرد ، می رفتم باش زندگی می کردم . بده یه همچین حامی قلتشنی مثه آدمیزاد را داشته باشیم ؟ حالا تو می خوای بزنی به ده ، برو تا سر تو بِبُرن ، بِبَرن تو ده کله گرگی بگیرن .
من دیگه دارم از حال میرم . دیگه نمی تونم پا از پا وردارم .
آه مث اینکه راس راسکی داری نفله میشی . پس با همین زور و قدرتت میخواسی بزنی به ده ؟
آره ، نمی خواستم به نامردی بمیرم . می خواستم تا زنده ام مرد و مردونه زندگی کنم و طعمه خودمو از چنگ آدمیزاد بیرون بیارم . گرگ ناتوان این را گفت و حالش بهم خورد و به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جایش تکان بخورد .
دوستش از افتادن او خوشحال شد و دور ورش چرخید و پوزه اش را لای موهای پهلوش فرو برد و چند جای تنش را گاز گرفت .
رفیق زمین گیر از کار دوستش سخت تعجب کرد و جویده جویده از او پرسید : داری چکار می کنی ؟ منو چرا گاز می گیری ؟
واقعاً که عجب بی چشم و روی هستی . پس دوستی برای کی خوبه ؟ تو اگه نخوای یه فداکاری کوچکی در راه دوست عزیز خودت بکنی پس برای چی خوبی ؟
چه فداکاری ای ؟
تو که داری میمیری . پس اقلاً بذار من بخورمت که زنده بمونم .
منو بخوری ؟
آره مگه تو چته ؟
آخه ما سالهای سال با هم دوست جون جونی بودیم .
برای همینه که میگم باید فداکاری کنی .
آخه من و تو هر دومون گرگیم . مگه گرگ ، گرگو می خوره ؟
چرا نخوره ؟ اگرم تا حالا نمی خورده ، من شروع می کنم تا بعدها بچه هامونم یاد بگیرن .
آخه گوشت من بو میده .
خدا باباتو بیامرزه ، من دارم از نا می رم تو میگی گوشتم بو میده ؟
حالا راس راسی میخوای منو بخوری ؟
معلومه ، چرا نخورم ؟
پس یه خواهشی ازت دارم .
چه خواهشی ؟
بذار بمیرم وقتی مردم هر کاری میخوای بکن .
واقعاً که هر چی خوبی در حقت بکنن انگار نکردن . من دارم فداکاری می کنم و می خام زنده زنده بخورمت تا دوستیمو بهت نشون بدم . مگه نمی دونی اگه نخورممت لاشت میمونه رو زمین اونوخت لاشخورا می خورنت ؟ گذشته از این وقتی که مردی دیگه بو میگیری و ناخوشم می کنه .
گرگ نابکار این را گفت و زنده زنده شکم دوست خود را درید و دل و جگر او را داغ داغ بلعید ...
نتیجه گیری اخلاقی :
1. گرگها همدیگر را می درند و در هیچ زمانی به یکدیگر ترحم نمی کنند .
2. به کمتر دوستی می توان اعتماد کرد ، چون شناسایی رفیق و نارفیق کمی سخت است .
3. گرگها که سود و زیان ندارند این هستند ، پس چه برسد به بعضی از انسانها ...
4. جوانمردی پیر و جوان ندارد ، حتی زن و مرد هم ندارد . بیاییم همیشه جوانمرد باشیم .