داستان کوتاه (328)
بزرگترین حکمت
روزی سقراط در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت : استاد ! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست ؟
سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود .
نوجوان این کار را کرد .
سقراط با حرکتی سریع ، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت ، طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد . سقراط سر او را مدتی زیر آب نگه داشت و سپس رهایش کرد .
نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید . او که از کار سقراط عصبانی شده بود ، با اعتراض گفت : استاد ! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید ؟
سقراط دستی به نوازش به سر او کشید و گفت : فرزندم ! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی . هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی ، معنی حکمت را هم می فهمی !
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 23:55 توسط صادق
|