داستان کوتاه (320)
ملاقاتی
سرباز از برج دیده بانی نگاه می کرد و عکاس را می دید که بی خیال پیش می آمد .
سه پایه اش را به دوش می کشید . هیچ توجهی به تابلوی « منطقه نظامی/ عکاسی ممنوع » نکرد.
هوا سرد بود و حوصله نداشت از دکل پایین بیاید . مگسک را تنظیم کرد و لحظه نفس در سینه اش حبس شد .
تلفن که زنگ زد ، تیرش خطا رفت .
جک خواهرت از مینه سوتا آمده بود تو را ببیند ، همان که می گفتی عکاس روزنامه است .
فرستادمش سر پستت تا غافلگیر شوی .
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 13:25 توسط صادق
|