ملاقاتی


سرباز از برج دیده بانی نگاه می کرد و عکاس را می دید که بی خیال پیش می آمد .

سه پایه اش را به دوش می کشید . هیچ توجهی به تابلوی « منطقه نظامی/ عکاسی ممنوع » نکرد.

هوا سرد بود و حوصله نداشت از دکل پایین بیاید . مگسک را تنظیم کرد و لحظه نفس در سینه اش حبس شد .

تلفن که زنگ زد ، تیرش خطا رفت .

جک خواهرت از مینه سوتا آمده بود تو را ببیند ، همان که می گفتی عکاس روزنامه است .

فرستادمش سر پستت تا غافلگیر شوی .