داستان کوتاه (319)
در زمان خلافت عمر ، جوانى به نزد او آمد و از مادرش شکایت کرد . و ناله سر مى داد که : خدایا ! بین من و مادرم حکم کن .
عمر از او پرسید : مگر مادرت چه کرده است ؟ چرا درباره او شکایت مى کنى ؟
جوان پاسخ داد : مادرم نه ماه مرا در شکم خود پرورده و دو سال تمام نیز شیر داده . اکنون که بزرگ شده ام و خوب و بد را تشخیص مى دهم ، مرا طرد کرده و مى گوید : تو فرزند من نیستى ! حال آنکه او مادر من و من فرزند او هستم .
عمر دستور داد زن را بیاورند . زن که فهمید علت اظهارش چیست ، به همراه چهار برادرش و نیز چهل شاهد در محکمه حاضر شد . عمر از جوان خواست تا ادعایش را مطرح نماید . جوان گفته هاى خود را تکرار کرد و قسم یاد کرد که این زن مادر من است .
عمر به زن گفت : شما در جواب چه مى گویید ؟
زن پاسخ داد : خدا را شاهد مى گیرم و به پیغمبر سوگند یاد مى کنم که این پسر را نمى شناسم . او با چنین ادعاى مى خواهد مرا در بین قبیله و خویشاوندانم بى آبرو سازد . من زنى از خاندان قریشم و تا بحال شوهر نکرده ام و هنوز باکره ام . در چنین حالتى چگونه ممکن است او فرزند من باشد ؟
عمر پرسید : آیا شاهد دارى ؟
زن پاسخ داد : اینها همه گواهان و شهود من هستند . آن چهل نفر شهادت دادند که پسر دروغ مى گوید و نیز گواهى دادند که این زن شوهر نکرده و هنوز هم باکره است .
عمر دستور داد که پسر را زندانى کنند تا درباره شهود تحقیق شود . اگر گواهان راست گفته باشند ، پسر به عنوان مفترى مجازات گردد .
ماموران در حالى که پسر را به سوى زندان مى بردند ، با حضرت على علیه السلام برخورد نمودند ، پسر فریاد زد : یا على ! به دادم برس . زیرا به من ظلم شده و شرح حال خود را بیان کرد .
حضرت فرمود : او را نزد عمر برگردانید . چون بازگردانده شد ، عمر گفت : من دستور زندان داده بودم . براى چه او را آوردید ؟
گفتند : على علیه السلام دستور داد برگردانید و ما از شما مکرر شنیده ایم که با دستور على بن ابى طالب علیه السلام مخالفت نکنید .
در این وقت حضرت على علیه السلام وارد شد و دستور داد مادر جوان را احضار کنند و او را آوردند . آن گاه حضرت به پسر فرمود : ادعاى خود را بیان کن . جوان دوباره تمام شرح حالش را بیان نمود .
على علیه السلام رو به عمر کرد و گفت : آیا مایلى من درباره این دو نفر قضاوت کنم ؟
عمر گفت : سبحان الله ! چگونه مایل نباشم و حال آنکه از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیده ام که فرمود : على بن ابى طالب علیه السلام از همه شما داناتر است .
حضرت به زن فرمود : درباره ادعاى خود شاهد دارى ؟
گفت : بلى ! چهل شاهد دارم که همگى حاضرند . در این وقت شاهدان جلو آمدند و مانند دفعه پیش گواهى دادند .
على علیه السلام فرمود : طبق رضاى خداوند حکم مى کنم . همان حکمى که رسول خدا صلى الله علیه و آله به من آموخته است .
سپس به زن فرمود : آیا در کارهاى خود سرپرست و صاحب اختیار دارى ؟ زن پاسخ داد : بلى ! این چهار نفر برادران من هستند و در مورد من اختیار دارند .
آن گاه حضرت به برادران زن فرمود : آیا درباره خود به من اجازه و اختیار مى دهید ؟
گفتند : بلى ! شما درباره ما صاحب اختیار هستید .
حضرت فرمود : به شهادت خداى بزرگ و شهادت تمامى مردم که در این وقت در مجلس حاضرند . این زن را به عقد ازدواج این پسر درآوردم و به مهریه چهارصد درهم وجه نقد که خود آن را مى پردازم .
سپس به قنبر فرمود : سریعا چهارصد درهم حاضر کن . قنبر چهارصد درهم آورد . حضرت تمام پولها را در دست جوان ریخت . فرمود : این پولها را بگیر و در دامن زنت بریز و دست او را بگیر و ببر و دیگر نزد ما برنگرد مگر آنکه آثار عروسى در تو باشد ، یعنى غسل کرده برگردى .
پسر از جاى خود حرکت کرد و پولها را در دامن زن ریخت و گفت : برخیز ! برویم .
در این هنگام زن فریاد زد : اءلنار ! النار ! اى پسر عموى پیغمبر آیا مى خواهى مرا همسر پسرم قرار بدهى ؟! به خدا قسم ! این جوان فرزند من است .
برادرانم مرا به شخصى شوهر دادند که پدرش غلام آزاد شده اى بود این پسر را من از او آورده ام . وقتى بچه بزرگ شد به من گفتند : فرزند بودن او را انکار کن و من هم طبق دستور برادرانم چنین عملى را انجام دادم ولى اکنون اعتراف مى کنم که او فرزند من است .
دلم از مهر و علاقه او لبریز است . مادر دست پسر را گرفت و از محکمه بیرون رفتند . عمر گفت : اگر على نبود من هلاک شده بودم .