داستان کوتاه (312)
می گوید در اون سال ها سرباز بگیری بود و من رو بردند به سرباز خونه ای در مشهد . هنوز ۴۵ روز نگذشته بود ، که دلم برای خانواده ام تنگ شد . اما مرخصی ندادن ، منم بدون مرخصی و پای پیاده ، از مشهد تا طرقبه ( ۱۸ کیلومتر ) دویدم و بعد از دیدن خانواده ، دوباره از طرقبه تا مشهد را دویدم و رفتم پادگان .
پادگان ، که رسیدم دیدم گروهبان متوجه غیبت من و چند نفر دیگه شده ، که همه رو به خط کرد و گفت دور پادگان رو باید بدوید . شروع به دویدن که کردیم بعد از 1000 متر سرباز های دیگه خسته شدند ، اما من دور کامل دویدم و ایستادم !
فرمانده ی گروهان که دویدن من رو ندیده بود ، گفت مگه نگفتم دور کامل باید بدوی...
گفتم دویدم قربان…
گفت فضولی موقوف..! دوباره باید بدوی…!
خلاصه ، دو دور دیگه به مسافت 8 کیلومتر دویدم و سر حال ، جلوی فرمانده ایستادم و همین باعث شد مسیر زندگی ام تغییر کند !
یک روز ، من رو با یک جیپ ارتشی به میدان سعد آباد مشهد بردند ، برای مسابقه . رییس تربیت بدنی تا من رو دید ، گفت : چرا کفش و لباس ورزشی نپوشیدی ؟
گفتم : ندارم !
گفت : خوب برو سر خط ، الان مسابقه شروع می شه ببینم چند مرده حلاجی ؟
خلاصه با پوتین و لباس سربازی دویدم و دور آخر همه داد می زدن باریکلا سرباز …
برنده که شدم دیدم همه می گن سرباز رکورد ایران رو شکستی ! من اون روز با پوتین و لباس سربازی رکورد ایران رو شکستم و بهم کاپ نقره ای دادن !
خبر رکورد شکنی من خیلی زود ، به مرکز رسید و بهم امریه دادن تا برم تهران . با اتوبوس به تهران رفتم و پرسان پرسان ، خودم رو به دژبانی مرکز رسوندم و با فرمانده ی لشگر که روبرو شدم ، گفت : تو همون سربازی هستی که با پوتین رکورد شکستی ؟
گفتم : بله قربان…
گفت : چرا این قدر دیر آمدی و سریع من رو سوار ماشین کردند و به استادیوم امجدیه بردن ، که قرار بود مسابقه بزرگی انجام بشه ! مسابقه ی دوی ۵۰۰۰ متر بود و من کفش و لباسی رو که رییس تربیت بدنی مشهد داده بود ، پوشیدم و رفتم لب خط !
یک دفعه صدای تیری شنیدم و هراسناک این طرف اون طرف رو نگاه کردم ببینم چه خبره ؟ که دیدم رییس تربیت بدنی با عصبانیت می گه چرا نمیدوی ؟ بدو !
من نگاه کردم ، دیدم ، که اون 17 نفر دیگه ، مسافتی از من دور شدن و من تازه فهمیدم ، که صدای شلیک تیر برای آغاز مسابقه بوده و من چون در مشهد فقط با صدای (حاضر رو ) مسابقه رو شروع می کردم اینجا هم منتظر همون کلمه بودم ، نه صدای تیر …
خلاصه شروع کردم به دویدن و یه عده هم من رو هو می کردن و می گفتن : مشهدی تو از آخر ، اولی …!
دور سوم رو که دویدم تازه به نفر آخر رسیدم و تازه گرم شده بودم ! در دور بعد متوجه شدم ، که نفر چهارم هستم و با خودم گفتم : خدا رو شکر لااقل چهارم می شم ! سه دور تا آخر مسابقه مانده بود ، که دیدم فقط یک نفر با فاصله از من جلوتره ! دور آخر خودم رو به پشت سرش رسوندم . به خط پایان نزدیک می شدیم که جلو زدم و اول شدم…!
باز هم رکورد ایران رو شکسته بودم و از عزیز منفرد ، که سال ها قهرمان ایران بود جلو زده بودم ! این ها حرف های استاد علی باغبان باشی ، قهرمان دوی ایران است ، که ۲۹ سال متوالی بدون حتی یک باخت ، مقام نخست مسابقات را در ایران داراست و جالب است ، بدانید که تا به حال این رکورد در هیچ رشته ی ورزشی در دنیا شکسته نشده ! باغبان باشی ۲۱۹ مدال آسیایی و جهانی دارد و در 8 مسابقه ی المپیک شرکت کرده و اول شده !
ادیب زاده می گوید : زمان شاه شنیدم ، که پای باغبان باشی شکسته ! با گروه فیلم برداری رفتیم و وقتی با اون مصاحبه کردم با ناراحتی گفت : دکتر ها گفته اند باید یک پای من رو قطع کنند . شب ، که فیلم پخش شد ۵۰ خط تلفن جام جم توسط مردم اِشغال شده بود و همه با عصبانیت می خواستن یه جوری به علی باغبان باشی کمک کنن .
همون شب ، رضا پهلوی ، که در اون زمان ولیعهد بود و نزدیک به ۱۷ سال داشت ، به آقای جهان بانی ، رییس سازمان ورزش (که اوایل انقلاب اعدام شد) دستوری داده بود ، که او هم شبانه به در خانه ی باغبان باشی رفته بود و پاسپورتش را درست کرده بودند و روز بعد ساعت ۱۱ صبح از فرودگاه زنگ زد که : مثل این که معجزه شده و من برای درمان به نیویورک میروم .
در نیویورک پایش را یک پروفسور بزرگ عمل کرد ، بعد از دو ماه ، که برگشت از همان فرودگاه مهرآباد به ما زنگ زد ، که من میخواهم به زودی در یک مسابقهی دو و میدانی شرکت کنم و شما را هم دعوت میکن م.
باغبان باشی ، اکنون ۸۴ سال سن دارد و هنوز فعالیت ورزشی می کند ! آخرین باری ، که باغبان باشی را دیدم ، دور میدان دروازه قوچان بود ، به گرمی حال و احوال کردم و او گفت : شما مگه من رو می شناسی ؟
لبخندی زدم و گفتم : تمام دنیا شما رو می شناسن ! باغبان باشی ، هنوز در طرقبه زندگی می کند و روحیه ی شاد و ورزش کاری دارد …