داستان کوتاه (309)
در سال 1264 قمری ، نخستین برنامهی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد . در آن برنامه ، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبلهکوبی میکردند . اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبی به امیر کبیر خبر دادند که مردم از روی نا آگاهی نمیخواهند واکسن بزنند .
بهویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویسها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان میشود . هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باختهاند ، امیر بیدرنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد .
او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله میکوبند . اما نفوذ سخن دعانویسها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند . شماری که پول کافی داشتند ، پنج تومان را پرداختند و از آبلهکوبی سرباز زدند . شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان میشدند یا از شهر بیرون میرفتند .
روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همهی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سیصد و سی نفر آبله کوبیدهاند . در همان روز ، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود ، به نزد او آوردند .
امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت : ما که برای نجات بچههایتان آبلهکوب فرستادیم .
پیرمرد با اندوه فراوان گفت : حضرت امیر ، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده میشود .
امیر فریاد کشید : وای از جهل و نادانی ، حال ، گذشته از اینکه فرزندت را از دست دادهای باید پنج تومان هم جریمه بدهی .
پیرمرد با التماس گفت : باور کنید که هیچ ندارم .
امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت : حکم برنمیگردد ، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز .
چند دقیقه دیگر ، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود . این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند . روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد .
در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد . او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود . علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مردهاند . میرزا آقاخان با شگفتی گفت : عجب ، من تصور میکردم که میرزا احمدخان ، پسر امیر ، مرده است که او این چنین های های میگرید .
سپس ، به امیر نزدیک شد و گفت : گریستن ، آن هم به این گونه ، برای دو بچهی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست .
امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست ، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید . امیر اشکهایش را پاک کرد و گفت : خاموش باش . تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم ، مسئول مرگشان ما هستیم .
میرزا آقاخان آهسته گفت : ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیدهاند .
امیر با صدای رسا گفت : و مسئول جهلشان نیز ما هستیم . اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم ، دعانویسها بساطشان را جمع میکنند . تمام ایرانیها اولاد حقیقی من هستند و من از این میگریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند .