آدم حرف گوش کن


معلم گفت : تو حرف گوش نمی‌کنی ، همه‌اش وول می‌خوری و با چیزهای دور و برت ور می‌روی ، سر جایت بند نمی‌شوی .

برو آن گوشه رو به دیوار بایست و تا وقتی که نگفته‌ام رویت را برنگردان و این شد که من آنجا ایستادم ، ایستادم ‌تا شب شد ، بی هیچ ناله و اشکی ، تا همه به خانه رفتند ، فکر می‌کنم معلم یادش رفته بود که من آنجا ایستاده‌ام .

روز بعد جمعه بود و تمام روز تعطیل را آنجا ماندم و شنبه اولین روز تعطیلا‌ت تابستانی بود و خب من باز هم آنجا ایستادم ، تمام ماههای گرم ، تیر و مرداد و شهریور در حالی که واقعا سعی می‌کردم گوش به حرفش بدهم .

درست همان جا ایستادم تا مهر ماه رسید و از بدشانسی مدرسه را تعطیل کردند ، در و پنجره‌ها را تخته کردند و به محل دیگری به آن طرف شهر اسباب کشی کردند .

به این ترتیب چهل سال تمام است که اینجا ایستاده‌ام در تاریکی و گرد و خاک و صداهای غژغژ دور و اطراف ، همچنان منتظرم که معلم بگوید : رویت را برگردان شاید منظور او واقعا این نبود اما من.... من آدم حرف گوش کنی هستم .