داستان کوتاه (299)
وقتی سارا دخترک هشت سالهای بود ، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت میکنند . فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند . پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد .
سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه میتواند پسرمان را نجات دهد . سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را در آورد . قلک را شکست ، سکهها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد ، فقط پنج دلار !
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت . جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغتر از آن بود که متوجه بچهای هشت ساله شود .
دخترک پاهایش را به هم میزد و سرفه میکرد ولی داروساز توجهی نمیکرد . بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکهها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت . داروساز جا خورد ، رو به دخترک کرد و گفت : چه میخواهی ؟
دخترک جواب داد : برادرم خیلی مریض است ، میخواهم معجزه بخرم .
داروساز با تعجب پرسید : ببخشید ؟!
دخترک توضیح داد : برادر کوچک من ، داخل سرش چیزی رفته و بابایم میگوید که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد . من میخواهم معجزه بخرم ، قیمتش چند است ؟!
داروساز گفت : متأسفم دختر جان ، ولی ما اینجا معجزه نمیفروشیم .
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت : شما را به خدا ، او خیلی مریض است ، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است ، من کجا میتوانم معجزه بخرم ؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت ، از دخترک پرسید چقدر پول داری ؟ دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد .
مرد لبخندی زد و گفت : آه چه جالب ، فکر میکنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد ! بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت : من میخواهم برادر و والدینت را ببینم ، فکر میکنم معجزه برادرت پیش من باشد . آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود .
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت پس از جراحی ، پدر نزد دکتر رفت و گفت : از شما متشکرم ، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود . میخواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم ؟
دکتر لبخندی زد و گفت : فقط پنج دلار