داستان کوتاه (296)
روزی که "پدر صمعان" کشیش بزرگ پای پیاده بسوی دهی می رفت تا برای مردم موعظه کند و آنان را از دام شیطان نجات دهد ، مردی زخمی را دید که روی زمین دراز کشیده بود و ناله می کرد و کمک می خواست .
پدر صمعان در دلش گفت : این مرد حتماً دزد است . شاید می خواسته مسافرها را لخت کند و نتوانسته . کسی زخمی اش کرده می ترسم بمیرد و مرا متهم به کشتن او کنند .
از کمک به او منصرف شد و به سفرش ادامه داد . اما فریاد مردِ محتضر او را متوقف کرد : ترکم نکن ! دارم می میرم بیا جلو ! بیا ، ما دوست قدیمی هستیم . تو پدر صمعانی ، من هم نه دزدم و نه دیوانه .
کشیش با کنجکاوی به مرد نزدیک شد ، اما او را نشناخت با کمی ترس پرسید تو کی هستی ؟
مرد گفت من شیطان ام !
کشیش پس از دقت بر بدن کج و معوج او فریادی از وحشت کشید و گفت : خداوند تو را به من نشان داد تا تنفرم از تو بیشتر شود . نفرین بر تو . تو باید بمیری .
شیطان گفت : بیا زخمهای مرا ببند . تو نمیفهمی چه می گویی ! اینجا عده ای فرشته به من حمله کردند و میکاییل با شمشیر دو لبه اش ضربه ای کاری به من وارد کرده .
کشیش گفت : خدا را شکر که میکاییل بشر را از شر شیطان نجات داد .
شیطان گفت : تو مرا نفرین می کنی ؟ در حالیکه هر چه قدرت و ثروت است از من داری . بازار حرفه تو بدون من کساد است . اگر من بمیرم ، تو هم از گرسنگی می میمیری چون مردم دیگر گناه نمی کنند و به تو نیازی ندارند .
مگر کار تو این نیست که به مردم هشدار بدهی به دام من نیفتند . اگر من اینجا بمیرم تو و کلیسا دیگر به چه دردی می خورند ؟ بیا تا تاریک نشده من را نجات بده .
پدر صمعان شیطان را کول کرد و بطرف خانه راه افتاد و در راه برای نجات شیطان دعا می کرد !!!