داستان کوتاه (293)
نسل مان ور می افتد
زن ملا مشغول پر کندن چند مرغ بود . گربه ای آمد و یکی از مرغ ها را قاپید و فرار کرد.
زن فریاد زد : ملا ، گربه مرغ را برد .
ملا از توی یکی از اتاق ها با صدای بلند گفت : قرآن را بیاور !
گربه تا این را شنید مرغ را انداخت و فرار کرد .
گربه های دیگر دورش جمع شدند و با افسوس پرسیدند : تو که این همه راه مرغ را آوردی چرا آنرا انداختی ؟
گربه گفت : مگر نشنیدید گفت قرآن را بیاور ؟
گربه ها گفتند قرآن کتاب آسمانی آنهاست به ما گربه ها چه ربطی دارد ؟
گربه گفت : اشتباه شما همین جاست ملا می خواست آیه ای پیدا کند و بگوید از این به بعد گوشت گربه حلال است و نسل مان را از روی زمین بردارد !
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 12:33 توسط صادق
|