داستان کوتاه (288)
جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند . پیرزن به جستجو پرداخت ، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد و گفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد .
جوان گفت : شنیده ام قد او کوتاه است !
پیرزن گفت : اتفاقا این صفت بسیار خوبی است ، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود ! جوان
گفت : شنیده ام زبانش هم لکنت دارد !
پیرزن گفت : این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به درد نمی آورد !
جوان گفت : خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است !
پیرزن گفت : درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش شما نمی شود و به او طمع نمی برد .
جوان گفت : شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است !
پیرزن گفت : شما تجربه ندارید ، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن ، هر روز هم از خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد !
جوان گفت : این همه به کنار ، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد !
پیرزن گفت : ای وای ، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید ، پس یعنی می خواستی عروس به این نازنینی ، این یک عیب کوچک را هم نداشته .