داستان کوتاه (284)
مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود . با اینکه از همه ثروتهای مادی دنیا بهره مند بود قلبش هیچگاه شاد نبود . او خدمتکاری داشت که ایمان به خداوند درونش موج می زد .
روزی خدمتکار وقتی که دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت : ارباب ، آیا حقیقت ندارد که خداوند پیش از به دنیا آمدن شما جهان را اداره می کرده است ؟
او پاسخ داد : بله....
خدمتکار پرسید : آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آن را اداره میکند .
ارباب دوباره پاسخ داد : بله
خدمتکار گفت : پس چطور است به خداوند اجازه بدهید وقتی که شما در این دنیا هستید او آن را اداره کند ؟ به او اعتماد کن ، وقتی که تردیدهای تیره به تو هجوم می آورد ! به او اعتماد کن ، وقتی که نیرویت کم است ! به او اعتماد کن ، زیرا وقتی که به سادگی به او اعتماد کنی ، اعتمادت سخت ترین چیز ها خواهد بود .
آیا راه سخت و ناهموار است ؟ آن را به خدا بسپار !
آیا می کاری و برداشت نمی کنی ؟ آن را به خدا بسپار .
اراده انسانی خود را به او واگذار . با تواضع گوش کن و خاموش باش . ذهن تو از عشق الهی لبریز می شود . آن را به خدا بسپار !
در این دنیای گذارا دنیایی که چیزها می آیند و می روند ، هیچ چیز باقی نمی ماند . پس آیا چیزی ارزش نگران شدن دارد ؟؟؟