داستان کوتاه (277)
در مراسم تودیع پدر پابلو ، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود ، از یکی از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود .
در روز موعود ، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابر این کشیش تصمیم گرفت کمی برای مستمعین صحبت کند . پشت میکروفن قرار گرفته و گفت : ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم . انگار همین دیروز بود .
راستش را بخواهید ، اولین کسی که برای اعتراف وارد کلیسا شد ، مرا به وحشت انداخت . به دزدی هایش ، باج گیری ، رشوه خواری ، هوس رانی..... زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد .
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بودهام و این شهر مردمی نیک دارد .
در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد .
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد ، او اولین کسی بود که برای اعتراف مراجعه کرد .