داستان کوتاه (274)
آخرین برگ
آخرین برگ هنوز به شاخه است... میبینمش... آخرین برگ... او نیز با امید مانده است در میان این باد و سرما... مانده است ، میبینمش... مثل من و آخرین امید من !
باز هم قربانی شدم . باز هم مقهور فاصله . بازنده همیشگی ! گواهم این دل است و سوزش... آتشی كه زیر خاكستر مانده... راستی ندیدی كه قلبم از چشمم چكید ؟... ندیدی
آخرین برگ... میبینمت... چه زیبا در آغوش باد تكان می خوری...
و ندیدی كه فرشته روحم از آسمان هبوط كرد به شوقت ، به چشمه رسید و در كنارش تشنه جان داد... آسمانی شدی و به نظاره من زمین گیر نشستی !
آخرین برگ... ای نشان از آخرین امیدم !
تو كه رفیق راه نبودی ، چرا همسفر شدی ؟ خیالی نیست... كه هنوز همدم وفادارم هست ، تنهایی !
آخرین برگ ! آخرین برگم.... كو ؟... نه ! تو نیوفتاده ای... تو نیفتاده ای...
تو افتادی !... افتادی... افتاد... افتا...
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 23:50 توسط صادق
|