داستان کوتاه (273)
من دخترک را همان جا رها کردم
دو راهب که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیاری به دیار دیگر سفر می کردند ، سر راه خود دختری را دیدند که در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت که از آن بگذرد .
وقتی راهبان نزدیک رودخانه رسیدند ، دخترک از آنها تقاضای کمک کرد .
یکی از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند .
راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند .
در همین هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت : دوست عزیز ، ما راهبان نباید به زنان نزدیک شویم . تماس با آنها بر خلاف عقاید و مقررات مکتب ماست . در صورتیکه تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی .
راهب اولی با خونسردی و با حالتی بی تفاوت پاسخ داد : من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و آن را رها نمیکنی .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 18:10 توسط صادق
|