داستان کوتاه (272)
خاطره خواندنی آقا تهرانی از دختر تازه مسلمان
حجت الاسلام آقا تهرانی در یکی از خاطرات خود می گوید : یک روز جلوی در موسسه دختر خانم جوانی جلوی من را گرفت و اظهار داشت : می خواهد مسلمان شوم .
سوال کردم چه اطلاعاتی پیرامون اسلام دارید ؟
گفت : به نتیجه رسیده ام مسلمان شوم .
پیشنهاد مطالعه چند کتاب را دادم ، کتاب ها در اختیارش گذاشته شد ، بعد از مدتی با اشتیاق به نزدم آمد و گفت : کتاب ها را خوانده و می خواهم مسلمان شوم .
باز چند کتاب دیگر هم به او دادم و گفتم : اینها را هم مطالعه کنید . این کار چند بار همینطور ادامه پیدا کرد. مطمئن بودم جامعیتی از اسلام و مکتب تشیع از مطالعه کتاب ها برایش حاصل شده است.
یک روز همین دختر با عصبانیت وارد موسسه شد و گفت : اگر همین الان شهادتین را برایم نخوانید ، داخل شهر می روم ، داد میزنم و اعلام می کنم ، من مسلمان هستم تا همه متوجه بشوند و به این طریق اسلام می آورم .
شور و اشتیاق این دختر موجب این شد تا به او قول دهم در مراسم جشن بزرگ میلاد امام حسین (ع) در موسسه ایشان بیایند و مراسم تشرف به اسلام را برگزار کنیم .
روز میلاد امام حسین (ع) مراسم جشن برپا شد و شیعیان زیادی هم در جلسه شرکت کردند ، به عنوان یک میان برنامه اعلام کردیم یک دختر فرانسوی مقیم نیویورک با اطلاع و آگاهی دین اسلام و مکتب تشیع را برگزیده و مراسم تشیع الان برگزار می گردد .
در این میان شخصی از داخل جمعیت بلند شد و گفت : اصلا این دختر از اسلام چه می فهمد که می خواهد مشرف بشود ؟
بنده نیز سوالی را مطرح کردم و گفتم هر کس جواب را می داند پیرامون آن توضیح دهد ؟ سوال درباره مسئله « بداء » بود که از اعتقادات مسلم ما شیعیان است . هیچکس جوابی نداد !
سوال را از این دختر پرسیدم ؟ توضیحاتی پیرامون آن به جمعیت ارائه داد . سپس در جلوی جایگاه قرار گرفت ، پس از اقرار به شهادتین و ارایه عقاید به او ، اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ او خوانده شد . رسما به اسلام و مکتب تشیع گروید و نام او را « رقیه » نهادیم .
چند روزی از این قضیه گذشت تا اینکه همین دختر را با حجاب کامل اسلامی هم راه با مرد و زنی دیدم ، به نظر می آمد پدر و مادرش باشند . در خیابان جلوی مدرسه با ما برخورد نمودند .
آن مرد و زن (پدر و مادرش) با زبان فرانسوی شروع به سر و صدا کردند ، چرا دختر ما را مسلمان نموده اید ؟ به او بگویید حجابش را بردارد ... سر و صدا باعث شد عده ای دور ما جمع شوند .
در همان حین ، احساس کردم این دختر تازه مسلمان الان در شرایط سختی است و خیال کردم دارد خجالت می کشد . به موسسه رفتم و زنگ زدم ایران دفتر آیت الله مظاهری و پرسیدم : آیا در چنین شرایطی اگر اصل دین شخص در خطر باشد به نظر شما اجازه می دهید روسری را بردارد ؟ در این مورد خاص ایشان فرمودند اشکال ندارد .
به سرعت برگشتم و به این دختر گفتم : با یکی از مراجع تقلید صحبت کردم و در مورد شما فرمودند : اگر دین شما در معرض خطر است اشکال ندارد و شما می توانید روسری را بردارید ، آنچه در جواب شنیدم این بود : دختر تازه مسلمان به من گفت : این حکم از احکام ثابت و اولیه است یا از احکام ثانویه و بنا بر ضرورت است ؟
گفتم از احکام ثانویه می باشد .
تا این را شنید ، گفت : اگر روسری خود را بر ندارم و بخاطر حفظ حجابم کشته شوم آیا من شهید محسوب میشوم ؟
گفتم : بله !
گفت : والله روسری خود را برنمی دارم هر چند در راه حفظ حجابم جانم را از دست بدهم .
البته بعد از این ماجرا خانواده او نیز با مشاهده رفتار بسیار مودبانه دخترشان از این خواسته صرف نظر کردند .
آنها عازم فرانسه بودند و با همان حال به طرف فرانسه روانه شدند ، آدرس یک مرکز دینی که دوستان ما در آنجا بودند به او دادم و بعدا هم متوجه شدم که الحمدلله با یک جوان مسلمان فرانسوی ازدواج نموده است .
حجت الاسلام دکتر مرتضی آقا تهرانی در دوران اقامت در آمریکا ، امامت جمعه شهر نیویورک و مسئولیت موسسه اسلامی آن شهر را به عهده داشت .