رد پا


یک شب مردی خواب عجیبی دید . او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم میزند .

روی آسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند . در همه آن صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از آنها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود .

هنگامی که آخرین صحنه جلوی چشمانش آمد ، دید که ... بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود . او متوجه شد که اتفاقا در این صحنه ، سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است .

این موضوع ، او را ناراحت کرد و به خدا گفت : خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من خواهی بود ، ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت رد پا دیده می شود .

سر در نمی آورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی .

خداوند جواب داد ، من تو را دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد . دوره امتحان و رنج ، یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را می بینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم .