داستان کوتاه (267)
وجود پاک مرا چند می خری ؟
آقا ! وجود پاک مرا چند می خری ؟
به به ! چه چشم ناز و قشنگی ! چه دختری ! چرخی بزن ، ببینمت آیا مناسبی یا نه شبیه کولی دیروز ، لاغری ! اسمت چه بود ؟ اهل کجایی ؟ ندیدمت !
دختر ، هراس ، دلهره : ها ؟ چی ؟ بله ! ... پری ! اهل حدود چند خیابان عقب ترم نزدیک نانوایی .
سنگک ؟
نه ! بربری
چیزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود زیر نگاه هرزه ی یک مرد مشتری .
کمتر حساب کن ... وَ موبایلش : الو ! بله ! امشب بیا به خانه ی آقای اکبری . زن هم مصیبت است ! بله ! چشم ! آمدم ! هی گفت مادرم که چرا زن نمی بری !
از خیر او گذشت و فقط گفت : حیف شد ! امشب برو سراغ خریدار دیگری .
دختر به فکر نان شبش بود و داد زد : حتی مرا به قیمت کمتر نمی خری ؟
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۹ ساعت 19:45 توسط صادق
|